تنها به یاد تو و برای تو!
می نویسم به یاد روزهای شیرین انتظار وحضور تو!
و می نویسم به یاد لحظه های فراق و چشم های منتظر خودم!!!
تورا که میخندی
بارها گفته ام که وقتی میخندی زیباتر میشوی
خیالم را نوازش میکنی
در خیالم به آغوش گرم و مهربانت فرو میروم
آرام می شوم
با همان آرامش زمزمه می کنم:
دوستت دارم بهترینم ...
|
یکی بود تو قصمون وفا نکرد رفت و پشت سرشم نگاه نکرد ...
یکی بود زندگیشو هوس سوزوند آبروش رفت و دیگه اینجا نموند ...
یکی بود یکی نبود و یک پری یه بغل عاشقی های سرسری ...
کی بود اون که طاقت گریه نداشت عاشق هوس شد و تنهام گذاشت ...
کی بود کی بود اون تو بودی کاشکی از اول نبودی ...
شاید باید می فهمیدم که قلب تو پر از ریاست ...
دوستت دارم گفتن تو درست مثل باد هواست ... |
کاش مترسکی بودم
در انتهای دشتی خالی از آدم های پر مدعای دروغین...
کاش مترسک بود...
تا نه عقلی برای اندیشیدن داشتم و نه قلبی برای دادن به کسی و
نه ...
لبهایی برای خندیدن به دردهایم...
کاش مترسک بودم...
تا برای شکستن در طوفان مواخذه نمیشدم...
کاش مترسک بودم...
تنها برای کلاغ ها...
آی خدا...
آی خدا خوش به حالت که دل نداری...
آی خدا خوش به حالت که غم وغصه نداری...
آی خدا خوش به حالت که مزه ی درد کشیدنو نچشیدی...
آی خدا خوش به حالت که هر چی می خوای٬داری...
آی خدا٬خوش به حالت که خدایی...
...
خدا٬دلم خیلی گرفته٬خیلی...
می فهمی معنی دل گرفتن چیه؟
می فهمی معنی...
عید اومده.. همه شادن و خوشحال..
اما عید واسه من شده مثل یه کابوس..
نمی دونم چی بگم...
خیلی وقت بود که تو وبلاگم هیچی ننوشته بودم...
خیلی وقت بود که حرفامو واسه خودم نگه میداشتم..
اما امروز دیگه...
امسال نمیدونم عیدو به کیا تبریک بگم...
فقط میخوام بگم٬
عید همه ی اونایی که تنهان مبارک...
بازم خیلی حرفامو تو دلم٬تک و تنها نگه می دارم و...
****
بهاران چنان به کامم تلخی می کند
که زمستان را دوست دارم
شادی چنان زود گذر است
که غم را دوست دارم
و در این زمانه جوانی چنان جرمی دارد
که پیری را دوست دارم
وحال به امید تمام دوست داشتن هایم زنده ام
وشاید روزی زندگیم چنانم کند
که قلمم بنگارد
ای مرگ دوستت دارم
از شب متنفرم ، از تیک تاک ساعت ، از مرگ ثا نیه ها ، از این تاریکی بی انتهای شب که با سکوتش آتیشم می زنه و میگه : دیدی تنهات گذاشت رفت!!!
از سوسوی ستاره ها ، از بی مهری آدما ، از گناه خودم ، از خدای بالا سرم ، از این زمین خاکی و سرد خدا متنفرم
از لحظه های تنهایی ، از گریه های پنهونی ، از اشک و التماس شبونه خسته شدم دیگه بریدم
ای خدا توی دنیای به این بزرگی جای کدوم بندت تنگ کردم مگه؟!!
قصر پوشالی آرزوهام کاخ کدوم بندت خراب میکرد مگه که آتیشش زدی و خاکسترش به باد سپردی؟؟؟
من که باورت داشتم من که بهت ایمان داشتم چرا گذاشتی صدفم بشکنه؟؟؟
دلم واسه خدا تنگ شده واسه خنده هاش واسه زمانی که باهاش درد دل می کردم واسه موقع هایی که عصبانی بودم و اون با برق چشماش با سکوت لبهاش منو اروم می کرد.
دلم واست تنگ شده محبوب من. یادته یه بار بهت گفتم نباید جلوی کسی باهام حرف بزنیم آخه میگن دیوونه هست.آخه این روزا کسی دیوونه هارو باور نداره......
خدایا دلم می خواد بهت قول بدم دیگه فراموشت نمی کنم
و کلمه بی زبانی که بخواندش و بی انديشه ای که بداندش، چگونه ميتواند بود؟
و خدا يکی بود و جز خدا هيچ نبود
و با((نبودن)) چگونه ميتوان ((بودن))؟
و خدا بود و، با او، عدم،
و عدم گوش نداشت،
حرفهايي هست برای ((گفتن))
که اگر گوشی نباشد نميگوييم
و حرفهايي هست برای ((نگفتن))
حرفهايی که هرگز سر به ((ابتذال گفتن)) فرود نميارند
اينان همواره در جستجوی يافتن مخاطب خويشند
اگر يافتند، يافته ميشوند
و در صميم ((وجدان)) او آرام ميگيرند
و اگر مخاطب خويش را نيافتند، نيستند
و خدا برای نگفتن حرفهای بسيار داشت،
که در بيکرانگی دلش موج ميزد و بيقرارش ميکرد.
و عدم چگونه ميتوانست ((مخاطب)) او باشد؟
هرکس گمشده ای دارد،
و خدا گمشده ای داشت.
هرکسی دو تا است، و خدا يکی بود.
هرکسی،به اندازه ای که احساسش ميکنند، ((هست))،
هرکسی را نه بدانگونه که ((هست))، احساس ميکنند،
بدانگونه که ((احساسش)) ميکنند، هست
انسان يک ((لفظ)) است،
که بر زبان آشنا ميگذرد،
و ((بودن)) خويش را از زبان دوست، ميشنود.
هر کس ((کلمه)) ای است،
که از عقيم ماندن ميهراسد.
...
و در آغاز، هيچ نبود،
کلمه بود،
و آن کلمه، خدا بود.
عظمت همواره در جستجوی چشمی است که او را ببيند،
و خوبی همواره در انتظار خردی است که او را بشناسد
و زيبايی همواره تشنه دلی که به او عشق ورزد
و جبروت نيازمند اراده ای که در برابرش، به دلخواه رام گردد
و غرور در آرزوی عصيان مغروری که بشکندش و سيرابش کند
و خدا عظيم بود و خوب و زيبا و پرجبروت و مغرور
اما کسی را نداشت.
خدا آفريدگار بود
و چگونه ميتوانست نيافريند؟
و خدا مهربان بود
و چگونه ميتوانست مهر نورزد؟
((بودن))، ((ميخواهد))
و از عدم نميتوان خواست.
...
و خدا گنجی مجهول بود
که در ويرانه بی انتهای غيب مخفی شده بود
و خدا زنده جاويد بود
که در کوير بی پايان عدم، ((تنها نفس ميکشيد)).
دوست داشت چشمی ببيندش، دوست داشت دلی بشناسدش
و در خانه ای گرم از عشق، روشن از آشنايی، استوار از ايمان و پاک از خلوص خانه گيرد.
و خدا آفريدگار بود
و دوست داشت بيافريند.
/قطعه هايی از مقدمه منظومه طولانی((سفر تکوين))
يکی از ((دفترهای سبز)) شاندل...ترجمه دکتر شريعتی/
اما به هر حال با تمام اين نوشته و حدسها، آنچه مسلم است اينکه اسرار آفرينش را جز خدا هيچکس نميداند و شايد بهتر باشد به اين حرف شاعر عمل کنيم:
حديث مطرب و می گو و راز دهر کمتر جو
که کس نگشود و نگشايد به حکمت اين معما را
عیب نداره تو هم برو٬نمک رو زخم من نپاش
هرکی رسید یه زخمی زد٬ اما تو ناراحت نباش برو از اینجا برو ٬ خبر مرگمو با خودت ببر از همون گلفروشی٬واسه قبر من یه گل بخر برو از اینجا ولی٬باکسی نگوکه ازعشق تومردم با کسی نگو که من ٬ پای عشق تورو خوردم برو حالادیگه راحت٬ سروسامونی بده به زندگیت پرزدم رفتم٬ولی تو٬اینجا موندی با همه پرندگیت برو فکر دیگری باش ٬ توی تنهایی نمونی حیفه تو برای عشقت ٬ قابی مثل من ببینی برو..... نوروخدا برو....
باغ من …
آسمانش را گرفته تنگ در آغوش
ابر با آن پوستین سرد نمناکش
باغ بی برگی
روز و شب تنهاست ؛
با سکوت پاک غمناکش
ساز او باران ؛ سرودش باد
جامـه اش شولای عریـانی ست
ور جز اینش جامه ای باید؛
بافته بس شعله ی زر تار پودش باد
گو بروید یا نروید ؛ هر چه در هر جا که خواهد یا نمیخواهد
باغبان و رهگذاری نیست
باغ نومیدان ؛
چشم در راه بهاری نیست
گر زچشمش پرتو گرمی نمی تابد
ور به رویش برگ لبخندی نمی روید
باغ بی برگی که می گویدکه زیبا نیست ؟!
داستان از میوه های سر به گردون سای اینک خفته در تابوت پست خاک می گوید
باغ بی برگی
خنده اش خونی ست اشک آمیز
جاودان بر اسب یال افشان زردش می چمد در آن
پادشاه فصل ها پاییز
اخوان....
.
امضا:بی حوصله
..
.
زیبا و رویایی...
رویایی و دلفریب....
پاییز رو دوست دارم
سلام به فصل بارونی.....
بارونهای پاییز آدم رو یاد روزایی می اندازه که دل آدم پره.از همه و همه چیز دلگیره.دوست داره گریه کنه
دیدی..... آدمایی که یک مدت طولانی یه بغضی رو تو گلوشون نگه میدارن
وقتی گریه میکنند دیگه هیچکی نمیتونه جلوشونو بگیره.
دل پاییز هم گرفته..
....
....
مثل دل من .....

یکی اونجا نوشته بود عاشقی م م ن و ع
خواستم تا بار ديگر داستاني بنويسم
قلم نعره کشيد ... کاغذ پاره شد ... افکارم در هم گرديدند ...
همه از من تقاضاي سکوت کردند .
قلم ميدانست که بايد شرح دردها و غمها را بصورت کلمات نقاشي کند .
کاغذ مي دانست که در زير سطور غم و اندوه محو مي شود .
و ... افکارم ميدانستند که از در همي همانند زنجيري سر در گم مي شوند .
و من خاموش سکوت را برگزيدم .
اما ....
چشمانم سکوت مرا با اشک معاوضه کردند .
و قطره هاي اشک و اندوه دل
مثل باران بهار
ارمغان کوير گونه ها شدند
گذاشتم عمرو جونم وبپای دوستاشتن تو هر کاری کردم واسۀ دوباره برگشتن تو
من که نمی خواستم از تو قلب من بری یادتِ که می گفتی از همه عاشق تری
چی شد که باز به دلم پشت پا زدی جواب عشقم رو دادی با این همه بدی
هرکاری کردم که نری اما بازم فایده نداشت
چی شد که دنیام شده بود رفت و من و تنها گذاشت
هنوز نمی شه باورم چه ساده دل کندی از من
تویی که پای عشقمون با گریه می خوردی قسم
چه میخواهی“
مرا از اینکه میبینی پریشانتر چه میخواهی
از این آتش بهجز یک مشت خاکستر چه میخواهی
من از اوج نگاه تو به زیر پایت افتادم
بیا این اوج و این پرواز و این باور چه میخواهییمرا از اینکه میبینی پریشانتر چه میخواهی
از این آتش بهجز یک مشت خاکستر چه میخواهی
من از اوج نگاه تو به زیر پایت افتادم
بیا این اوج و این پرواز و این باور چه میخواهی
مرا بیخود به باران میبری با مستی چشمت
بیا این چشمها این گونههای تر چه میخواهی...
نگاه کن
که غم درون دیده ام چگونه قطره قطره آب می شود
چگونه سایه ی سیاه سر کشم اسیر دست آفتاب می شود
نگاه کن
تمام هستی ام خراب میشود
شراره ای مرا به کام میکشد
مرا به اوج می برد
مرا به دام می کشد
نگاه کن
تمام آسمان من پر از شراب می شود
تو آمدی ز دورها و دروها
ز سرزمین عطر ها و نورها
مرا ببر امید دلنواز من
ببر به شهر شعرها و شورها
به راه پر ستاره می کشانی ام
فراتر از ستاره می نشانی ام
نگاه کن
من از ستاره سوختم لبالب از ستارگان تب شدم
کنون به گوش من دوباره می رسد
صدای تو صدای بال برفی فرشتگان
نگاه کن
که من کجا رسیده ام به کهکشان به بیکران به جاودان
کنون که آمدیم تا به اوج ها مرا بشوی با شراب موج ها
مرا بپیچ در حریر بوسه ات مرا بخواه در شبان دیرپا
مرا دگر رها مکن مرا از این ستاره ها جدا مکن
صراحی سیاه دیدگان من
به لای لای گرم تو لبالب از شراب خواب می شود
به روی گاهواره های شعر من
نگاه کن
تو میدمی و آفتاب میشود