تبليغاتX
مركز آموزش ايرانيان دیوانه عاشق
کسی لیاقت رنگین کمان رو داره که تا آخرین قطره ی بارون منتظر بمونه
اینها را می نویسم:

تنها به یاد تو و برای تو!

می نویسم به یاد روزهای شیرین انتظار وحضور تو!

و می نویسم به یاد لحظه های فراق و چشم های منتظر خودم!!!

 

 

 

 

+ نوشته شده در  88/06/27ساعت 19:28
  به قلم: احسان  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری
چشمهایم را که میبندم تورا میبینم

تورا که میخندی

بارها گفته ام که وقتی میخندی زیباتر میشوی

خیالم را نوازش میکنی

در خیالم به آغوش گرم و مهربانت فرو میروم

آرام می شوم

با همان آرامش زمزمه می کنم:

دوستت دارم بهترینم ...

+ نوشته شده در  88/05/25ساعت 2:6
  به قلم: احسان  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری

یکی بود تو قصمون وفا نکرد             رفت و پشت سرشم نگاه نکرد ...

 

 یکی بود زندگیشو هوس سوزوند     آبروش رفت و دیگه اینجا نموند ...

 

 یکی بود یکی نبود و یک پری           یه بغل عاشقی های سرسری ...

 

 کی بود اون که طاقت گریه نداشت  عاشق هوس شد و تنهام گذاشت ...

 

کی بود کی بود اون تو بودی            کاشکی از اول نبودی ...

 

شاید باید می فهمیدم که قلب تو پر از ریاست ...

 

                              دوستت دارم گفتن تو درست مثل باد هواست ...

+ نوشته شده در  88/04/12ساعت 15:14
  به قلم: احسان  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری
 

کاش مترسکی بودم

               در انتهای دشتی خالی از آدم های پر مدعای دروغین...

کاش مترسک بود...

      تا نه عقلی برای اندیشیدن داشتم و نه قلبی برای دادن به کسی و

 نه ...

        لبهایی برای خندیدن به دردهایم...

کاش مترسک بودم...

   تا برای شکستن در طوفان مواخذه نمیشدم...

کاش مترسک بودم...

          تنها برای کلاغ ها...

+ نوشته شده در  88/02/04ساعت 15:52
  به قلم: احسان  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری

آی خدا...

 

آی خدا خوش به حالت که دل نداری...

 

آی خدا خوش به حالت که غم وغصه نداری...

 

آی خدا خوش به حالت که مزه ی درد کشیدنو نچشیدی...

 

آی خدا خوش به حالت که هر چی می خوای٬داری...

 

آی خدا٬خوش به حالت که خدایی...

 

...

 

خدا٬دلم خیلی گرفته٬خیلی...

 

می فهمی معنی دل گرفتن چیه؟

 

می فهمی معنی...

 

 

عید اومده.. همه شادن و خوشحال..

 

 اما عید واسه من شده مثل یه کابوس..  

 

نمی دونم چی بگم...

 

خیلی وقت بود که تو وبلاگم هیچی ننوشته بودم...

 

خیلی وقت بود که حرفامو واسه خودم نگه میداشتم..

 

اما امروز دیگه...

 

 

 امسال نمیدونم عیدو به کیا تبریک بگم...

 

فقط  میخوام بگم٬

 

عید همه ی اونایی که تنهان مبارک...

 

بازم خیلی حرفامو تو دلم٬تک و تنها نگه می دارم و...

****

 

بهاران چنان به کامم تلخی می کند

 

که زمستان را دوست دارم  

 

شادی چنان زود گذر است

 

که غم را دوست دارم

 

و در این زمانه جوانی چنان جرمی دارد

 

که پیری را دوست دارم

 

وحال به امید تمام دوست داشتن هایم زنده ام

 

وشاید روزی زندگیم چنانم کند

 

که قلمم بنگارد

 

ای مرگ دوستت دارم

+ نوشته شده در  87/12/30ساعت 16:5
  به قلم: احسان  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری
در مسیر دشوار زندگی با تمام زیبایی ها، زشتی ها، اشک ها، لبخند ها، دوستی ها، عشق و ... زمانی که از عمق وجود احساس تنهاییی می کنم و دیگر نیرویی برای ادامه ی حیات ندارم، زمانی که چیزی جز اشک چشمانم باقی نمی ماند میدانم که تو همواره با منی، می دانم که همواره در تنگنا ی این دنیا کسی را دارم که از او یاری طلب کنم و تنها او آرامش بخش شب های خاموش من است . به راستی چه زیباست آرامشی که مرا در بر می گیرد زیرا می دانم که تو همواره با منی...

 

+ نوشته شده در  87/12/16ساعت 15:29
  به قلم: احسان  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری

از شب متنفرم ، از تیک تاک ساعت ، از مرگ ثا نیه ها ، از این تاریکی بی انتهای شب که با سکوتش آتیشم می زنه و میگه : دیدی تنهات گذاشت رفت!!!

از سوسوی ستاره ها ، از بی مهری آدما ، از گناه خودم ، از خدای بالا سرم ، از این زمین خاکی و سرد خدا متنفرم

از لحظه های تنهایی ، از گریه های پنهونی ، از اشک و التماس شبونه خسته شدم دیگه بریدم

ای خدا توی دنیای به این بزرگی جای کدوم بندت تنگ کردم مگه؟!!

قصر پوشالی آرزوهام کاخ کدوم بندت خراب میکرد مگه که آتیشش زدی و خاکسترش به باد سپردی؟؟؟

من که باورت داشتم من که بهت ایمان داشتم چرا گذاشتی صدفم بشکنه؟؟؟

+ نوشته شده در  87/11/28ساعت 15:45
  به قلم: احسان  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری
هوا آرومه.... دلم آرومه.... خدا اینجاست.... کنار من.... تو هم میتونی باهاش حرف بزنی.... فقط باید حسش کنی....

دلم واسه خدا تنگ شده واسه خنده هاش واسه زمانی که باهاش درد دل می کردم واسه موقع هایی که عصبانی بودم و اون با برق چشماش با سکوت لبهاش  منو اروم می کرد.

دلم واست تنگ شده محبوب من. یادته یه بار بهت گفتم نباید جلوی کسی باهام حرف بزنیم آخه میگن دیوونه هست.آخه این روزا کسی دیوونه هارو باور نداره......

                  خدایا دلم می خواد بهت قول بدم دیگه فراموشت نمی کنم 

+ نوشته شده در  87/11/04ساعت 14:26
  به قلم: احسان  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری
تو را به جای همه زنانی که نشناختم دوست دارم .
تو را به جای همه روزگارانی که نمی زیستم دوست دارم .
برای خاطر عطر نان گرم
و برفی که آب می‌شود
و برای نخستین گل‌ها
تو را به خاطر دوست داشتن دوست دارم .
تو را به جای همه کسانی که دوست نمی‌دارم دوست می‌دارم .
بی تو جز گستره‌ یی بی‌کرانه نمی‌بینم
میان گذشته و امروز.
از جدار آیینه‌ی خویش گذشتن نتوانستم
می‌بایست تا زندگی را لغت به لغت فرا گیرم
راست از آن گونه که لغت به لغت از یادش می‌برند.
تو را دوست می‌دارم برای خاطر فرزانه‌گی‌ات که از آن من نیست
به رغم همه آن چیزها که جز وهمی نیست دوست دارم
برای خاطر این قلب جاودانی که بازش نمی‌دارم
می‌اندیشی که تردیدی اما تو تنها دلیلی
تو خورشید رخشانی که بر من می‌تابی هنگامی که به خویش مغرورم
سپیده که سر بزند
در این بیشه‌زار خزان زده شاید گلی بروید
شبیه آنچه در بهار بوئیدیم .
پس به نام زندگی
هرگز نگو هرگز
+ نوشته شده در  87/10/10ساعت 20:39
  به قلم: احسان  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری
در آغاز هيچ نبود، کلمه بود و آن کلمه خدا بود

و کلمه بی زبانی که بخواندش و بی انديشه ای که بداندش، چگونه ميتواند بود؟

و خدا يکی بود و جز خدا هيچ نبود

                        و با((نبودن)) چگونه ميتوان ((بودن))؟

و خدا بود و، با او، عدم،

و عدم گوش نداشت،

حرفهايي هست برای ((گفتن))

که اگر گوشی نباشد نميگوييم

و حرفهايي هست برای ((نگفتن))

حرفهايی که هرگز سر به ((ابتذال گفتن)) فرود نميارند

اينان همواره در جستجوی يافتن مخاطب خويشند

اگر يافتند، يافته ميشوند

و در صميم ((وجدان)) او آرام ميگيرند

و اگر مخاطب خويش را نيافتند، نيستند

و خدا برای نگفتن حرفهای بسيار داشت،

که در بيکرانگی دلش موج ميزد و بيقرارش ميکرد.

        و عدم چگونه ميتوانست ((مخاطب)) او باشد؟

هرکس گمشده ای دارد،

و خدا گمشده ای داشت.

هرکسی دو تا است، و خدا يکی بود.

هرکسی،به اندازه ای که احساسش ميکنند، ((هست))،

هرکسی را نه بدانگونه که ((هست))، احساس ميکنند،

بدانگونه که ((احساسش)) ميکنند، هست

انسان يک ((لفظ)) است،

که بر زبان آشنا ميگذرد،

و ((بودن)) خويش را از زبان دوست، ميشنود.

هر کس ((کلمه)) ای است،

که از عقيم ماندن ميهراسد.

...

و در آغاز، هيچ نبود،

کلمه بود،

و آن کلمه، خدا بود.

عظمت همواره در جستجوی چشمی است که او را ببيند،

و خوبی همواره در انتظار خردی است که او را بشناسد

و زيبايی همواره تشنه دلی که به او عشق ورزد

و جبروت نيازمند اراده ای که در برابرش، به دلخواه رام گردد

و غرور در آرزوی عصيان مغروری که بشکندش و سيرابش کند

و خدا عظيم بود و خوب و زيبا و پرجبروت و مغرور

اما کسی را نداشت.

خدا آفريدگار بود

و چگونه ميتوانست نيافريند؟

و خدا مهربان بود

و چگونه ميتوانست مهر نورزد؟

((بودن))، ((ميخواهد))

و از عدم نميتوان خواست.

...

و خدا گنجی مجهول بود

که در ويرانه بی انتهای غيب مخفی شده بود

و خدا زنده جاويد بود

که در کوير بی پايان عدم، ((تنها نفس ميکشيد)).

دوست داشت چشمی ببيندش، دوست داشت دلی بشناسدش

و در خانه ای گرم از عشق، روشن از آشنايی، استوار از ايمان و پاک از خلوص خانه گيرد.

و خدا آفريدگار بود

و دوست داشت بيافريند.

 

/قطعه هايی از مقدمه منظومه طولانی((سفر تکوين))

يکی از ((دفترهای سبز)) شاندل...ترجمه دکتر شريعتی/

 

 

اما به هر حال با تمام اين نوشته و حدسها، آنچه مسلم است اينکه اسرار آفرينش را جز خدا هيچکس نميداند و شايد بهتر باشد به اين حرف شاعر عمل کنيم:

 

حديث مطرب و می گو و راز دهر کمتر جو

که کس نگشود و نگشايد به حکمت اين معما را

+ نوشته شده در  87/08/17ساعت 20:26
  به قلم: احسان  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری

 عیب نداره تو هم برو٬نمک رو زخم من نپاش

هرکی رسید یه زخمی زد٬ اما تو ناراحت نباش

برو  از  اینجا برو ٬ خبر مرگمو  با  خودت  ببر

از همون گلفروشی٬واسه قبر من یه گل بخر

برو از اینجا ولی٬باکسی نگوکه ازعشق تومردم

با کسی نگو که من ٬ پای عشق تورو خوردم

برو حالادیگه راحت٬ سروسامونی بده به زندگیت

پرزدم رفتم٬ولی تو٬اینجا موندی با همه پرندگیت

برو فکر دیگری باش ٬ توی تنهایی نمونی

حیفه تو برای عشقت ٬ قابی مثل من ببینی

برو.....

نوروخدا برو....

+ نوشته شده در  87/08/12ساعت 20:56
  به قلم: احسان  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری

باغ من …

آسمانش را گرفته تنگ در آغوش
ابر با آن پوستین سرد نمناکش
باغ بی برگی
روز و شب تنهاست ؛
با سکوت پاک غمناکش

ساز او باران ؛ سرودش باد
جامـه اش شولای عریـانی ست
ور جز اینش جامه ای باید؛
بافته بس شعله ی زر تار پودش باد
گو بروید یا نروید ؛ هر چه در هر جا که خواهد یا نمیخواهد
باغبان و رهگذاری نیست
باغ نومیدان ؛
چشم در راه بهاری نیست

گر زچشمش پرتو گرمی نمی تابد
ور به رویش برگ لبخندی نمی روید
باغ بی برگی که می گویدکه زیبا نیست ؟!
داستان از میوه های سر به گردون سای اینک خفته در تابوت پست خاک می گوید

باغ بی برگی
خنده اش خونی ست اشک آمیز
جاودان بر اسب یال افشان زردش می چمد در آن
پادشاه فصل ها پاییز

اخوان....

.

امضا:بی حوصله

..

.

 

+ نوشته شده در  87/08/09ساعت 13:56
  به قلم: احسان  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری
تو این فکر بودم که کاش پاییز امسال بارونی باشه....دیروز هم نم نمی از بارون پاییز می بارید...

زیبا و رویایی...

رویایی و دلفریب....

پاییز رو دوست دارم

سلام به فصل بارونی.....

بارونهای پاییز آدم رو یاد روزایی می اندازه که دل آدم پره.از همه و همه چیز دلگیره.دوست داره گریه کنه

دیدی..... آدمایی که یک مدت طولانی یه بغضی رو تو گلوشون نگه میدارن

 وقتی گریه میکنند دیگه هیچکی نمیتونه جلوشونو بگیره.

دل پاییز هم گرفته..

....

....

مثل دل من .....

paiiiiizzzz

+ نوشته شده در  87/07/25ساعت 21:55
  به قلم: احسان  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری
توی جزیره روی اسکله داشتم قدم می زدم. شب بود (ساعت تقریبا ۴ صبح) سیاهیش همه جا رو گرفته بود فقط با چراغهای کنار اسکله می شد جلوی پا رو دید. آرامش خاصی داشت گاهی صدای امواج آرام خلیج به گوش می رسید  انگار زمونه یه رنگ دیگه ای شده بود  دیگه تیرگی وجود نداشت. توی راه با خودم به این فکر بودم چی می شد که آدمها مثل آب خلیج صاف و بی ریا بودن چی می شد :((  رسیدیم به یه دکه . دکه دار قلیان تعارف کرد :)  عجب قلیونی بود اونم کنار خلیج . دوست داشتم اون لحظه هیچ وقت تموم نمی شد ولی افسوس که این لحظه ها و این عشق ها زود گذرن. براستی چه جوری می شه عشق حقیقی رو شناخت   عشقی که مثل خلیج پاک و بی ریا باشه و اینکه مثل اون لحظه زودگذر نباشه...

 یکی اونجا نوشته بود عاشقی م م ن و ع

 

+ نوشته شده در  87/07/19ساعت 14:11
  به قلم: احسان  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری

فکر

خواستم تا بار ديگر داستاني بنويسم

قلم نعره کشيد ... کاغذ پاره شد ... افکارم در هم گرديدند ...

همه از من تقاضاي سکوت کردند .

قلم ميدانست که بايد شرح دردها و غمها را بصورت کلمات نقاشي کند .

کاغذ مي دانست که در زير سطور غم و اندوه محو مي شود .

و ... افکارم ميدانستند که از در همي همانند زنجيري سر در گم مي شوند .

و من خاموش سکوت را برگزيدم .

اما ....

چشمانم سکوت مرا با اشک معاوضه کردند .

و قطره هاي اشک و اندوه دل

مثل باران بهار

ارمغان کوير گونه ها شدند

 

+ نوشته شده در  87/07/16ساعت 12:49
  به قلم: احسان  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری
پاييز هم بي سر و صدا از راه رسيد
شايد چون صداي کلاغها رو نمي شنوم
کلاغها کجاييد ؟؟؟
يک ماه پيش صبح که ميشد با صداي شماها بيدار ميشدم ولي حالا چرا نيستيد ؟؟؟
کلاغها کجاييد ؟؟؟

برگها ميخواهند خداحافظي کنند !!!
برگها هنوز سبزند !!!
برگها منتظرند
برگها ميخواهند زرد بشند
قهوه اي و نارنجي بشند !!!
برگها منتظرند با توچقدر دورم و چه فاصله اي تحمل جدايمان را دارد؟

اين تحمل كدامين پنجر است كه پرتو تو را تاب نمي آورد؟
من از كجا با غريبانه ماندم؟
ديگر هيچ پرسشي رابه اندازه چشمانم دوخته به تو
پاسخي نخواهم داد...

 

+ نوشته شده در  87/07/04ساعت 14:1
  به قلم: احسان  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری
چه ساده عاشقت شدم عاشق دیوونگیات دلم رو بردی با همون برق قشنگ تو نگات

گذاشتم عمرو جونم وبپای دوستاشتن تو هر کاری کردم واسۀ دوباره برگشتن تو

من که نمی خواستم از تو قلب من بری یادتِ که می گفتی از همه عاشق تری

چی شد که باز به دلم پشت پا زدی جواب عشقم رو دادی با این همه بدی

هرکاری کردم که نری اما بازم فایده نداشت

چی شد که دنیام شده بود رفت و من و تنها گذاشت

هنوز نمی شه باورم چه ساده دل کندی از من

تویی که پای عشقمون با گریه می خوردی قسم

 

+ نوشته شده در  87/06/31ساعت 0:22
  به قلم: احسان  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری
 مهربانم ای خوب!
                    یاد قلبت باشد؛ یک نفر هست که این جا
                                        بین آدم هایی، که همه سرد و غریبند با تو
               تک و تنها، به تو می اندیشد
                    و کمی،
              دلش از دوری تو دلگیر است....
              مهربانم، ای خوب!
            یاد قلبت باشد؛ یک نفر هست که چشمش ،
                 به رهت دوخته بر در مانده
                    و شب و روز دعایش اینست؛
                 زیر این سقف بلند،  هر کجایی هستی، به سلامت باشی
                           و دلت همواره، محو شادی  و تبسم باشد...
              مهربانم، ای خوب! یاد قلبت باشد؛
               یک نفر هست که دنیایش را،
                  همه هستی و رؤیایش را، به شکوفایی احساس تو، پیوند زده
                   و دلش می خواهد، لحظه ها را با تو، به خدا بسپارد....
              مهربانم، ای خوب!
            یک نفر هست که با تو
         تک و تنها، با تو
                     پر اندیشه و شعر است و شعور!
                                پر احساس و خیال است و سرور!
              مهربانم، ای یار، یاد قلبت باشد؛
                یک نفر هست که با تو، به خداوند جهان نزدیک است
               و به یادت، هر صبح، گونه سبز اقاقی ها را
                   ا ز ته قلب و دلش می بوسد
                        و دعا می کند این بار که تو
                        با دلی سبز و پر از آرامش، راهی خانه خورشید شوی
             و پر از عاطفه و عشق و امید
                            به شب معجزه و آبی فردا برسی....

 

+ نوشته شده در  87/06/24ساعت 23:7
  به قلم: احسان  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری

چه می‌خواهی“
مرا از اینکه می‌بینی پریشان‌تر چه می‌خواهی
از این آتش به‌جز یک مشت خاکستر چه می‌خواهی
من از اوج نگاه تو به زیر پایت افتادم
بیا این اوج و این پرواز و این باور چه می‌خواهییمرا از اینکه می‌بینی پریشان‌تر چه می‌خواهی
از این آتش به‌جز یک مشت خاکستر چه می‌خواهی
من از اوج نگاه تو به زیر پایت افتادم
بیا این اوج و این پرواز و این باور چه می‌خواهی
مرا بیخود به باران می‌بری با مستی چشمت
بیا این چشم‌ها این گونه‌های تر چه می‌خواهی...

+ نوشته شده در  87/05/24ساعت 15:25
  به قلم: احسان  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری

 

نگاه کن

 که غم درون دیده ام چگونه قطره قطره آب می شود

چگونه سایه ی سیاه سر کشم اسیر دست آفتاب می شود

نگاه کن

تمام هستی ام خراب میشود

 شراره ای مرا به کام میکشد

مرا به اوج می برد

 مرا به دام می کشد

نگاه کن

تمام آسمان من پر از شراب می شود

 تو آمدی ز دورها و دروها

ز سرزمین عطر ها و نورها

مرا ببر امید دلنواز من

ببر به شهر شعرها و شورها

به راه پر ستاره می کشانی ام

فراتر از ستاره می نشانی ام

 نگاه کن

من از ستاره سوختم        لبالب از ستارگان تب شدم

کنون به گوش من دوباره می رسد

  صدای تو صدای بال برفی فرشتگان

نگاه کن

که من کجا رسیده ام  به کهکشان به بیکران به جاودان

کنون که آمدیم تا به اوج ها        مرا بشوی با شراب موج ها

مرا بپیچ در حریر بوسه ات         مرا بخواه در شبان دیرپا

مرا دگر رها مکن                   مرا از این ستاره ها جدا مکن

صراحی سیاه دیدگان من      

  به لای لای گرم تو لبالب از شراب خواب می شود

به روی گاهواره های شعر من

نگاه کن

تو میدمی و آفتاب میشود                                                                                                                                

 

+ نوشته شده در  87/05/11ساعت 16:3
  به قلم: احسان  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری
 

© 2006-2007 Kiyanooshansari.blogfa.com - All rights reserved - Powered by Blogfa.com - Temp by  K I Y A N S O F T

 

 

 

 

 

 

 

explorer blog

>