کسی لیاقت رنگین کمان رو داره که تا آخرین قطره ی بارون منتظر بمونه
اگر من بزرگ نمی شدم :پدرم هنوز زنده بود.
موهای مادرم سفید نمیشد.
مادربزرگ در ایوان خانه باز می خندید.
غروب جمعه برایم دلگیر نبود.
هیچوقت نمی دیدمت و دلم برایت تنگ نمیشد...
ای کاش من همیشه کودک می ماندم!
چقدر گران تمام شد بزرگ شدن من...!!
+ نوشته شده در  92/11/06ساعت 12:41  توسط احسان  | 

اگر من بزرگ نمی شدم :پدرم هنوز زنده بود.
موهای مادرم سفید نمیشد.
مادربزرگ در ایوان خانه باز می خندید.
غروب جمعه برایم دلگیر نبود.
هیچوقت نمی دیدمت و دلم برایت تنگ نمیشد...
ای کاش من همیشه کودک می ماندم!
چقدر گران تمام شد بزرگ شدن من...!!
+ نوشته شده در  92/11/06ساعت 12:41  توسط احسان  | 

خاطرمان باشد به یاد هم باشیم ، مبادا روزهای بعد در گذر جاده ها بی تفاوت از کنار هم بکذریم و بگوییم آن غریبه چقدر شبیه خاطراتم بود ......

+ نوشته شده در  92/05/02ساعت 16:31  توسط احسان  | 

جقد دلم گرفته و دلتنگم خدایا اخه چرا بنده هات اینجورین؟؟؟؟؟؟ چرا یکی جواب این سوال منو نمیده اخه؟؟؟:((((

+ نوشته شده در  91/07/11ساعت 20:50  توسط احسان  | 

 
سالها رفت و هنوز

یک نفر نیست بپرسد از من

که تو از پنجره ی عشق چه ها می خواهی؟
...

صبح تا نیمه ی شب منتظری

همه جا می نگری

گاه با ماه سخن می گویی

گاه با رهگذران،خبر گمشده ای می جویی

راستی گمشده ات کیست؟

کجاست؟

صدفی در دریا است؟

نوری از روزنه فرداهاست

یا خدایی است که از روز ازل ناپیداست...؟
+ نوشته شده در  91/04/27ساعت 11:51  توسط احسان  | 

مثل هر آدم ضعیفی که در سختی ها بیش تر به یاد خدا می افتد و در بی کسی بیش تر می فهمد که خدا، تنها کس هر کسی است، خدا را به روشنی و صراحت صبحی که دارد در برابر چشم های منتظرم طلوع می کند، حس می کنم، می بینم، دست های لطیف و حمایت گرش را بر روی شانه هایم لمس می کنم و از این همه لطف و مهر که به این بنده حقیر و بی ارج ارزانی داشته است، غرق هیجان و خجلتم.
خدایا! چندیست که زمان برایم به سختی می گذرد، از همه رنجهایم با غم و اندوه به تو پناه بردم و حال با تمام وجود به تو پناه می برم مرا از رنج چه غم که تو را دارم. مرا همین بس که توفیق یاد تو و همنشینی تو و بندگی تو را یابم.
مهربانم! لحظاتی بود که خنده و گریه را به هم پیوستم… خندان گریستم! لحظاتی که تنهایی بر وجودم چنگ انداخته بود و رنج توان از قدمهایم می گرفت، زمین خوردم، با یادت برخاستم و ادامه دادم! لحظاتی که هیچ پناهی را نمی یافتم و هیچ همراهی نبود، خدایا به تو پناه بردم! لحظاتی که دلم را مملو مهرت و ذهنم را سرشار یادت کردم و آن زمان آرامش یافتم…

+ نوشته شده در  90/11/17ساعت 11:49  توسط احسان  | 

ی چیز جدید پیدا کردم.ی چیزی که بودنش حس زندگی بهم میده.انرژی بهم میده.خیلی خوشحالم.دیگه نا امیدو ناراحت نیستم.....خداجونم شکرت
+ نوشته شده در  90/11/16ساعت 12:36  توسط احسان  | 

نمیدونم چی بگم این روزا خیلی حالم گرفته هس دیگه نمی تونم نفس بکشم دیگه شبا وقتی میخوابم ارزو میکنم فرداش بیدار نشم اما چه کنم زندگی با من سر ناسازگاری داره............ ای خدا دلگیرم ازت ای زندگی سیرم ازت ای زندگی میمیرمو عمرمو میگیرم ازت.......................
+ نوشته شده در  90/05/17ساعت 2:19  توسط احسان  | 

......................
+ نوشته شده در  90/03/20ساعت 13:23  توسط احسان  | 

راستشو بخوایی دیگه حتی حق ندارم بهت فکر کنم چون مال یکی دیگه شدی از اولشم اون پسر خاله عوضیت خیلی خودشو میچسپوند بهت.الانم که.................... باشه از ته قلبم برات ارزوی خوشبختی میکنم خیلی دوست داشتم

 باییییی

بای

بای

کاش میمردم...............

+ نوشته شده در  89/12/20ساعت 23:39  توسط احسان  | 

امروزم یکی دیگه از اونایی که دوسش داشتم رفت.عشقم نبود اما خب بودن در کنارش ارومم میکرد.شاید می تونست جای خالی اونو واسم پر کنه اما اون مال یکی دیگه بود.دوس نداشتم بره اما رفت.شاید این سرنوشت منه که هرکی دوسش دارم بره.نمیدونم دلم واسه اینم تنگیده خیلی مسخره هست.بیخیال امیدوارم موفق بشه

ووو................ همین دیگه................

 

من خدا را دارم

کوله بارم بر دوش

سفری می باید

سفری بی همراه

گم شدن تا ته تنهایی محض

سازکم با من گفت: هر کجا لرزیدی!

از سفر ترسیدی.

تو بگو از ته دل: من خدا را دارم...

منو سازم چندیست که فقط با اوییم...

+ نوشته شده در  89/12/06ساعت 15:48  توسط احسان  | 

نمی دونم چی بگم دلم براش تنگ شده ولیییییییی..............................
+ نوشته شده در  89/12/02ساعت 21:7  توسط احسان  | 

نمیدونم چی بگم خیلی خیلی وقته که ندیدمش............. دلم خیلی خیلی تنگ شده.تولدشو بهش تبریک گفتم ناراحت نیستم چون یه جمله معروف هست که میگه: هر از گاهی دریا هوس میکنه به ساحلش سر بزنه براش مهم نیست که ساحلش دستش رو بگیره یا نه مهم اثبات وفاداری دریاست. درست نمیگم؟؟؟
+ نوشته شده در  89/09/12ساعت 22:39  توسط احسان  | 

سلام بعد از مدت ها اومدم دلم واسه اینجا تنگ شده بود.یکی بره از عشقم بپرسه چرا هر شب میاد به خوابم؟۴روزه هر موقع می خوابم میاد به خوابم میبینین؟دیگه دیدنش واسم رویا شده که باید خواب ببینم مثل اون وقتا که باهم بودیم اذیتم میکردی یادت میاد؟ اون روزا رو دوست دارم.دیشبم خواب دیدم داشتی اذیتم میکردی اما بعدش اومدی کلی باهام حرف زدی.خوب بود باز ۲شب پیشم خوابتو دیدم. اه ولش دیگه نمیخوام بهت فکر کنم.............................

دیوونه شدم از دستت ای خداااااااااااااااااااااااااااااااا.......................

+ نوشته شده در  89/06/25ساعت 23:37  توسط احسان  | 

چند روز پیش باز دیدمش نمیدونم اما دیگه وقتی میبینمش قلبم تاپ تاپ نمیزنه اما دوست دارم بدونم چی تو مغزش میگذره خیلی مرموز نگام مسکنه نمیتونم بفهمم چه احساسی داره به من تنفر؟ عشق؟ نمیدونم.هنوزم منتظرم بزنگه گرچه میدونم محاله اما خب من منتظرم اما میدونم کار احمقانه ایه چون اون قبلنا هم که با هم بودیم زیاد نمیزنگید نمیدونم اما نه اون موقع ها کاملا عشقشو احساس میکردم کاش هیچوقت شروعش نکرده بودم نمیتونستم تمومش نکنم اما حداقل میتونستم شروعش نکنم که اما خب من همون اولین باری که دیدمش دلم میخواست فقط نگاش کنم خوشگل نبودا اما دوسش داشتم با این حال اگه بازم برگردم به گذشته باهاش دوست نمیشم با این که عاشقونه میپرستمش به خدا اگه برگردی میپرستمت پس برگرد برگرد دیگه شاید یکی دیگه اومده تو زندگیت اما هرجا هستی امیدوارم خوشحال باشی اما یه زنگ بزنی بهم فکر کنم خوشحال بشم.........

 چی کار میتونم بکنم هاننننننننننن؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟........................................

 

+ نوشته شده در  89/04/19ساعت 18:18  توسط احسان  | 

چند روز پیش باز دیدمش نمیدونم اما دیگه وقتی میبینمش قلبم تاپ تاپ نمیزنه اما دوست دارم بدونم چی تو مغزش میگذره خیلی مرموز نگام مسکنه نمیتونم بفهمم چه احساسی داره به من تنفر؟ عشق؟ نمیدونم.هنوزم منتظرم بزنگه گرچه میدونم محاله اما خب من منتظرم اما میدونم کار احمقانه ایه چون اون قبلنا هم که با هم بودیم زیاد نمیزنگید نمیدونم اما نه اون موقع ها کاملا عشقشو احساس میکردم کاش هیچوقت شروعش نکرده بودم نمیتونستم تمومش نکنم اما حداقل میتونستم شروعش نکنم که اما خب من همون اولین باری که دیدمش دلم میخواست فقط نگاش کنم خوشگل نبودا اما دوسش داشتم با این حال اگه بازم برگردم به گذشته باهاش دوست نمیشم با این که عاشقونه میپرستمش به خدا اگه برگردی میپرستمت پس برگرد برگرد دیگه شاید یکی دیگه اومده تو زندگیت اما هرجا هستی امیدوارم خوشحال باشی اما یه زنگ بزنی بهم فکر کنم خوشحال بشم.........

 چی کار میتونم بکنم هاننننننننننن؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟........................................

 

+ نوشته شده در  89/04/19ساعت 18:17  توسط احسان  | 

فقط اومدم بگم دلم برات تنگ شده.همین...............................
+ نوشته شده در  89/02/23ساعت 1:48  توسط احسان  | 

نمیدونم چرا همیشه از آخرش میترسم
نمیدونم چرا همیشه از آخرش بدم میومده، یه جور حس بد، خیلی بد...
نمیدونم چرا....
خیلی دوست دارم راه رو تند برم...اما فکر کردن به آخر همیشه برام عذاب آور بوده
آخرش....
نکنه....نکنه آخرش بد باشه

نکنه آخرش اون جوری نباشه که من می خوام
نکنه....
وای این فکرا دیوونم میکنه
نمی خوام به این چیزا فکر کنم...اما نمیشه...انگار سرم رو پر میکنن و به عذاب دادن ادامه میدن، دلم می خواد زود تر تموم شه...

کاش فاصله ها از بین می رفت...

اما...اما بازم اون افکار لعنتی.....

تنها چیزی که یه مقدار دلخوشی بهم میده شروعه، یه شروع دوباره...

اما شروع هم یه آخر داره...وایییی نههههههه
یعنی میشه آخر نباشه ؟؟؟

اسم آخر رو تو ذهنم عوض میکنم، میذارم شروع، فکر میکنم اینطوری بهتر باشه
اما انگار نه........دیگه از شروع هم بدم میاد!!!

جالبه! خودم هم روزی شروع کردم که داشت تموم میشد!!!

الانم داره تموم میشه، کاش خوب تموم بشه، کاش اونجوری باشه که می خواستم!!!

------------------------------

- دلم خیلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی برات تنگ شده ...

- می دونم سر حرفات هستی و می مونی...

- از خداحافظی متنفرم چون ...

+ نوشته شده در  89/02/13ساعت 17:14  توسط احسان  | 

خیلی وقته نیومدم  اینجا این روزا کمتر بهش فکر میکنم نمیدونم چرا شاید چون خیلی وقته ندیدمش اصلا بیخیال بزار نبینمش شاید بتونم فراموشش کنم نمیدونم شاید هم به خاطر کار زیاده بیخیال دیگه نمیخوام از اون بنویسم. خب خودتون خوبین منم خوبم نه خوب نیستم نمیدونم من فعلا باید برم واسم دعا کنید بای..............:)
+ نوشته شده در  89/02/07ساعت 19:0  توسط احسان  | 

سلام امروز داشتم با نویسنه قبلی این وبلاگ چت میکردم راستش من یادم رفت بگم  که من این وب رو از سپهر یا همون احسان گرفتم آخه اون کم آپ میکرد منم بهش پیشنهاد دادم اونم قبول کرد  منم یه عاشق دیوونه ام اما یه عاشق واقعی فقط میخوام اینجا حرفامو بزنم کار به هیچکس هم ندارم دعا کنید بازم اون به من برگرده اما اون عیدو بهم تبریک نگفت بی معرفت بیخیال فعلا بای.............
+ نوشته شده در  89/01/10ساعت 16:0  توسط احسان  | 

چه عجیب است رسم روزگار تویی که بهترین بهار را برایم

رقم زدی امسال با رفتنت بد ترین نوروز را تجربه میکنم

امید وارم شیرینی لحظهایت به اندازه تلخی لحظها هایم زیاد باشد

امروز  سالگرد آشناییمونه ۲۷ اسفند ۸۸ یادته خودت شروع کردی خودت خواستی با هم باشیم خودتم تمومش کردی آخه چرا؟عشق من امیدوارم نوروز خوبی داشته باشی و سال خوبی باشه واست. یعنی هنوزم دوسم داری؟وای نمیدونم بسکه به این موضوع فکر کردم خسته شدم بیخیال خوش باشی اما امسال بدون تو بهار  اصلا واسم زیبا نیست میدونم که واست مهم نیست به هر حال.... بیخیال......

خدایا کمکم کن من جز تو هیچکس رو ندارم مرسی دوست دارم..................... 

+ نوشته شده در  88/12/27ساعت 13:0  توسط احسان  | 

امروز خیلی روز خوبی بود شب رفتیم با بچه ها بیرون اما آخراش بازم اونو دیدم فکر کنم خدا نمی خواد من خوشحال باشم بازم ضد حال دارم دیوونه میشم یعنی منو دیدی؟ اصلا نگام نمیکردی آخه چرا؟ خدایا چرا من انقدر بدبختم هان؟ یه نفر بیاد به من بگه آخه واییییییییییی خدایا کجایی صدامو مشنوی؟ نه نمیشنوی شایدم نمیخوایی بشنوی من برم بخوابم دیگه هرکی جوابای سوال منو داشت بیاد بگه ممنون میشم شب بخیر خیلی سرم درد میکنه............امیدوارم امشب زودتر تموم بشه
+ نوشته شده در  88/12/22ساعت 0:12  توسط احسان  | 

خیلی وقته که ندیدمش نمیدونم خوبه یا نه.خیلی احمقانه هست اما نمیدونم چرا ته دلم امیدوار بودم ولنتاینو بهم تبریک بگه چه انتظار احمقانه ای وقتی اون هروقت منو میبینه حتی حاضر نیست بهم نگاه کنه اونوقت من چه توقعاتی دارم.ای خدا به چه زبونی بگم که یا این مردم حرف منو نمیفهمن یا نمیدونم......... از این سوام متنفرم از چراهای بی جواب ذهنم خستم.ای خدا چرا اون منو نمیخواد دارم عذاب میکشم میفهمی؟ نمیدونم شاید صلاحمه ولییییییییی....................
+ نوشته شده در  88/11/26ساعت 22:35  توسط احسان  | 

یه نفر فقط یه نفر بیاد به من بگه بگه آخه گناهه من چیه که عاشق کسی هستم که هیچ علاقه ای به من نداره دیگه دارم دیوونه میشم از سوالای بی جواب ذهنم خستم از زندگی جایی که واژه ی بودن توش عذاب اوره خستم.خدایا کجایی صدامو میشنوی؟ چرا جوابمو نمیدی؟چرا عذابم میدی؟دارم دیوونه میشم/آخه مگه من چمه؟خودت بگو؟به خدا اینقدرام که اون فکر میکنه بد نیستم خدایا دارم دیوونه میشم.آخه چرا جوابمو نمیدی؟دارم تاوان کدوم گنامو پس میدم؟هان؟آخه چراااااااااااااااااا؟جوابمو بده خواهش میکنم
+ نوشته شده در  88/11/17ساعت 23:51  توسط احسان  | 

اینها را می نویسم:

تنها به یاد تو و برای تو!

می نویسم به یاد روزهای شیرین انتظار وحضور تو!

و می نویسم به یاد لحظه های فراق و چشم های منتظر خودم!!!

 

 

 

 

+ نوشته شده در  88/06/27ساعت 19:28  توسط احسان  | 

چشمهایم را که میبندم تورا میبینم

تورا که میخندی

بارها گفته ام که وقتی میخندی زیباتر میشوی

خیالم را نوازش میکنی

در خیالم به آغوش گرم و مهربانت فرو میروم

آرام می شوم

با همان آرامش زمزمه می کنم:

دوستت دارم بهترینم ...

+ نوشته شده در  88/05/25ساعت 2:6  توسط احسان  | 

یکی بود تو قصمون وفا نکرد             رفت و پشت سرشم نگاه نکرد ...

 

 یکی بود زندگیشو هوس سوزوند     آبروش رفت و دیگه اینجا نموند ...

 

 یکی بود یکی نبود و یک پری           یه بغل عاشقی های سرسری ...

 

 کی بود اون که طاقت گریه نداشت  عاشق هوس شد و تنهام گذاشت ...

 

کی بود کی بود اون تو بودی            کاشکی از اول نبودی ...

 

شاید باید می فهمیدم که قلب تو پر از ریاست ...

 

                              دوستت دارم گفتن تو درست مثل باد هواست ...

+ نوشته شده در  88/04/12ساعت 15:14  توسط احسان  | 

 

کاش مترسکی بودم

               در انتهای دشتی خالی از آدم های پر مدعای دروغین...

کاش مترسک بود...

      تا نه عقلی برای اندیشیدن داشتم و نه قلبی برای دادن به کسی و

 نه ...

        لبهایی برای خندیدن به دردهایم...

کاش مترسک بودم...

   تا برای شکستن در طوفان مواخذه نمیشدم...

کاش مترسک بودم...

          تنها برای کلاغ ها...

+ نوشته شده در  88/02/04ساعت 15:52  توسط احسان  | 

آی خدا...

 

آی خدا خوش به حالت که دل نداری...

 

آی خدا خوش به حالت که غم وغصه نداری...

 

آی خدا خوش به حالت که مزه ی درد کشیدنو نچشیدی...

 

آی خدا خوش به حالت که هر چی می خوای٬داری...

 

آی خدا٬خوش به حالت که خدایی...

 

...

 

خدا٬دلم خیلی گرفته٬خیلی...

 

می فهمی معنی دل گرفتن چیه؟

 

می فهمی معنی...

 

 

عید اومده.. همه شادن و خوشحال..

 

 اما عید واسه من شده مثل یه کابوس..  

 

نمی دونم چی بگم...

 

خیلی وقت بود که تو وبلاگم هیچی ننوشته بودم...

 

خیلی وقت بود که حرفامو واسه خودم نگه میداشتم..

 

اما امروز دیگه...

 

 

 امسال نمیدونم عیدو به کیا تبریک بگم...

 

فقط  میخوام بگم٬

 

عید همه ی اونایی که تنهان مبارک...

 

بازم خیلی حرفامو تو دلم٬تک و تنها نگه می دارم و...

****

 

بهاران چنان به کامم تلخی می کند

 

که زمستان را دوست دارم  

 

شادی چنان زود گذر است

 

که غم را دوست دارم

 

و در این زمانه جوانی چنان جرمی دارد

 

که پیری را دوست دارم

 

وحال به امید تمام دوست داشتن هایم زنده ام

 

وشاید روزی زندگیم چنانم کند

 

که قلمم بنگارد

 

ای مرگ دوستت دارم

+ نوشته شده در  87/12/30ساعت 16:5  توسط احسان  | 

در مسیر دشوار زندگی با تمام زیبایی ها، زشتی ها، اشک ها، لبخند ها، دوستی ها، عشق و ... زمانی که از عمق وجود احساس تنهاییی می کنم و دیگر نیرویی برای ادامه ی حیات ندارم، زمانی که چیزی جز اشک چشمانم باقی نمی ماند میدانم که تو همواره با منی، می دانم که همواره در تنگنا ی این دنیا کسی را دارم که از او یاری طلب کنم و تنها او آرامش بخش شب های خاموش من است . به راستی چه زیباست آرامشی که مرا در بر می گیرد زیرا می دانم که تو همواره با منی...

 

+ نوشته شده در  87/12/16ساعت 15:29  توسط احسان  |